X
تبلیغات
سکانس آغازین - درخت خوا ب آلود

سکانس آغازین

ادبیات

درخت خوا ب آلود

گنجشك مادر روي يكي از شاخه هاي درخت نشست ، نفسي تازه كرد و گفت : « گنجشك خانمي كه در باغ قبلي با مـــا همسايه بود و درخت هايش را قطــع كردند  مي گفت ، اين جــا  يكي از  بهتــرين باغ هاي  اين شهر است . »

      گنجشك پدر روي شاخه ي ديگري نشست ، آن را امتحان كرد و گفت : « اين شاخه از هر نظر خوب است . ما زندگي خوبي را روي اين شاخه از درخت شروع خواهيم كرد. »

     گنجشك كوچولو، همين طوركه ازاين شاخه به آن شاخه مي پريد،

گفت : « پدر جــان ، بهتر نيست روي ايــن يكي شاخــه لانه يمان را بسازيم ؟ »

      پدر روي شاخه اي كه او نشان مي داد پريد ، آن را امتحان كرد و گفت : « فرزندم ، اين شاخه محكم نيست ، خيلي پايين است ، و خطر حمله ي حيواناتي كه در اين باغ زندگي مي كنند ، به اين شاخه زياد است . »

      مادر ادامه داد : « دخترم ، نوشــا جان ! بعــدها كه تو خواهـر و برادر هاي زيادي پيــدا كني ، اين شاخه وزن ما را تحمـل نمي كند ، مي شكند و به زمين مي افتد . تو همين جا بمان . من و پدرت بــايد كمي چوب و شاخه هاي ريز براي ساختن لانه مان پيدا كنيم .»

      پدر و مادر رفتند و گنجشك كو چولو شروع كرد به آواز خواندن و از اين شاخه به آن شاخه پريدن كه ناگهان صداي بلندي او را ترساند : «چرا خواب مرا پريشان كردي؟ اميدوارم بداني كه من حالاحالاها قصد

بيدار شدن ندارم .»

گنجشك كو چولو كه حسابي ترسيده بود ، گفت : « تو كي هستي ؟»

      ــ همان درختي كه تو و پدر و مادرت يك ساعتي است كه روي آن جلسه گرفته ايد و مزاحم خواب من شده ايد .»

      گنجشك كو چولــو گفت : « تو دوست نــداري شكوفه بدهي ؟ دوست نداري بهار از راه برسد و تو لباس بهار را به تن كني ؟ دوست

نداري پرنده ها روي تو لانه بسازند وبرايت جيك ، جيك ، جيك آواز

بخوانند ؟ هان ؟»

درخت خواب آلود خميازه اي كشيد و جواب داد : «چرا د وست دارم ، اما خواب را خيلي بيشتر دوست دارم. نمي خواهم كسي خواب خوش مرا به هم بزند. فهميدي يا نه ؟»

      ــ مي داني بهــار به زودي از راه مي رسد و همه ي دوستان تو لباس سبــز برگ به تن مي كنند ، آن وقت مي دانــي اگر تو برگ و شكوفه اي نداشته باشي ، چه مي شود ؟ »

      ــ نمي دانم ، اما برايم مهم هم نيست .

      ــ آن وقت صاحب باغ اگر تو را خشك ببيند ، ممكن است از تو براي هيزم بخاري زمستان آينده اش استفاده كند .

      درخت بدون توجه گفت : « شب به خير ! »

 

                            **********

 

      چند روز بعد ، گنجشك مادر گفت:« اين درخت شكوفه نمي دهد و هنوز خواب است . بهتر است به آن درخت پرشكوفه كه آن طرف باغ است اسباب كشي كنيم . »

      فرداي آن روز خانواده ي گنجشك كو چولو  از آنجا اسباب كشي كردند و درخت را تنها گذاشتند .

 

                          ***********

 

      بهار از راه رسيد . باغ سرسبز شده بود . يك روز صبح درخت خواب آلود چشمانش را باز كرد ، خميازه اي كشيد و تكاني به شاخه هايش داد . بعد نگاهي به خودش انداخت ، نگاهي هم به درخت هاي ديگر باغ كرد . همه ، به جز او ، لباس سبز بهار به تن داشتند . بالاي سرش را نگاه كرد . هيچ پرنده اي آ نجا نبود . درخت از تنهايي و سكوت احساس سرما كرد .

      از آن طرف باغ مرد قوي هيكلي كه تبر بزرگي رو دوشش بود ، به طرف او مي آمد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 20:20  توسط هستی آقامجیدی  |